1دخترکوری تواین دنیای نامرد زندگی میکرد
این دختر یه دوست پسر داشت که عاشق او بود
دخترهمیشه میگفت اگه من چشامو داشتم وبینابودم
همیشه با اون میموندم.یه روز یه نفر پیدا شدکه چشماشو به دخترک بده
وقتی دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره،بهش گفت من دیگه تورو نمیخوام
پسر باناراحتی رفت ویه لبخند تلخی زد وگفت:مراقب چشمای من باش
>>آیدا نانا<<
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)